تبليغاتX
پیش از آنکه زیستنم رنگ خاموشی بگیرد،مینویسم!
پیش از خاموشی...
پیش از آنکه زیستنم رنگ خاموشی بگیرد،مینویسم!
پنجشنبه پنجم آذر 1388
خروش...
گاهی وقتها...چیزی باعث میشود دوباره چشمهایت را باز کنی...

گرچه با اندوه و البته بیشتر با آگاهی...

چشم هایت را باز کنی...

واقعیت!...گوش کن...واقعیت همیشه ان چیزی نیست که تو میخواهی! که تو میبینی!...

خیلی خب...فکر میکردی سنگفرش خیابان ها در ساعت دو بعد از ظهر داغ نیست؟چرا دیدی هست!...فکر میکردی داغی اش سوزان نیست؟...چرا هست...

...

اما خوب و بد!...جهان ما اینجاست...هم گام بد و خوب باهم!...

مثل ما...درست شبیه ما!...هم خوب هم بد...هم فوقالعاده و هم گاهی منزجر کننده و غیر قابل تحمل...قدم اول دیدن و پذیرفتن است!...

جای خوبی نیستیم!...باشد قبول...اما من چه طور؟...

میخواهم بنشینم و در این جای بد چند سال زندگی کنم و بمیرم!؟

اگر میخواهم بیشتر از این باشم زشتی ها میتوانند برانگیزاننده ام باشند...انگار هرچه دست مرد بیشتر خراشیده شود بیشتر قدرتمند و آماده میشود...

از طوفان اگر بترسیم...جهان ما را خواهد بلعید حتی در روز آفتابی...این طور نیست؟...

آرامم...انگار تخلیه شدم...انگار پذیرفته ام...بهانه نمیگیرم...تقلا نمیکنم که بگویم همه چیز عالی ست و جهان سراسر خوبی...ساده انگاری نمیکنم و نمیگویم مشکلات اجتماعی و سیاسی به سادگی قابل حل اند...

دیگر احساس بزرگی بیش از اندازه و توانایی خارق العاده نمیکنم...قبول دستهای من کوچک!...اما هنوز دست که دارم!...

پس ترسی نیست!هراسی نیست...حسرتی نخواهد بود!...آرزویی را به حقیقت مبدل نشده نخواهم گذاشت...

قول میدهم به خودم...به تمام آرزوها و خواسته ها هدفهایم...که قدم های کوچک بردارم برای هدف های بزرگ و آرزوهای ناممکن...اما پیش از آن سوگند میخورم حتی اگر برای نسل آخر بشریت هم ازادی و برابری باشد من ترجیح میدهم برایش تلاش کنم...آنها قاعدتا فرقی با ما ندارند...ما زمین را اگر برایشان آماده کنیم...

...

گرچه کم از وضع حال و گذشته غم نداریم اما...نشستن و غصه خوردن احمقانه تر از قدم های کوچک و ارام در حد توان برداشتن است!...خیلی احمقانه تر که دومی عاقلانه و منطقی ست!...

کسی چه میداند شاید در حین قدم برداشتن ارام ما گروهی از چپ گروهی از راست گروهی از عقب به ما ملحق شوند کسی چه میداند شاید کمی جلوتر گروهی در انتظار ما باشد برای به هم پیوستن برای یکی شدن و قدرت داشتن!...

پدرم راست میگفت...نا امیدی مثل مرگ میماند...از بهتر شدن جهان نا امید نیستم!...نه...نه!...اگر بودم چرا می زیم؟ چرا زنده ام؟ خوشحالم؟ عاشقم؟ چرا احساس دارم؟ درک دارم؟

باشد همه ی بدی ها به کنار...ما* هنوز خوبیم!...


* ما : هرکس به خوب شدن جهان ایمان دارد و برایش هرچند اندک که بیش از ان در اندازه ی توانایی ما نیست اما تلاش میکند حتی اگر شده با صحبت کردن و هم اندیشی با یک دوست!...

پی نوشت : امروز اولین جلسه ی کلاس دف بود...دف مثل عشق است...به همان نابی و لطافت و زیبایی...به همان قابل احترامی و خوبی...همانقدر دوست داشتنی و ملایم...همیشگی و خواستنی...

مثل زندگی بخش ترین چیز دنیا...مهربان مثل مادر...همراه مثل بهترین دوست...هم ساز مثل بهترین یار...هم عشق...مثل بهترین عاشق...

پشت سادگی اش رازی دارد...رازی که بغض مرا میداند که وقتی رقص پر شور طنین مهربانش را میشنوم دوباره بغض را زنده میکند...گرچه با لبخند....گاهی حتی با خنده!گاهی با قهقهه!...

احساس قشنگی تهی شدن کامل شدن قدرتمند شدن مست شدن زیبا شدن...عشق شدن...

...

ای کاش این ها همه این بار بر چیزهایی که نمیدانم چیست اما ما را از رسیدن به علاقه مندیهامان میرهاند بیشتر و قوی تر باشند...ای کاش این بار دیگر موسیقی را شروع نکرده کنار نگذارم...

...

بهترین ارزوها برای تمام آنها که میشناسمان و یا نه...

+ نوشته شده در 9:53 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه پنجم آذر 1388
درست است!؟...
به پدرم میگویم: دیگر امیدی به خوب شدن جهان ندارم!...

نگاهم میکند...بیشتر از چیزی که انتظار دارم از حرفم ناراحت میشود...آرام و با بغض میگوید : این شبیه مردن است!...


پی نوشت : نکند مرده ام و نمیدانم...

 

+ نوشته شده در 4:35 بعد از ظهر توسط آنا.
شنبه سی ام آبان 1388
هوه!...( یک نفس عمیق... ) _کمی ، آرام شدم!... _
خیلی وقت است چیز درستُ حسابی ای ننوشته ام...انگار سالها از شعر فاصله گرفتم...همین طور خواندن و حتی شاید یک نوشتن ساده!...

احساس میکنم ادبیاتم به جای بهتر شدن دارد مسیر افول را طی میکند!...لحن حرف زدنم...انتخابِ واژگانم...

کمی خودخواهم...یا شاید ابزارهایی که در اختیار ما هستند زیادی مهربان و خوبند...

تنها چیزی که اینجور وقتها تنهایم نمیگذارد خوشبختانه واژه ها هستند...خوشبختانه ابزار ساده اما مهم نوشتن است...گاهی حتی بدون نوشتن نمیشود فکر کرد...

ما آدمهای کوچک مامنی جز هنر نخواهیم داشت!...

این را دیگر باورم شده است...پناهی جز عشق نیست...و کسی چه میداند شاید عشق یک جور هنر باشد!...یک جور هنر که هرگز تمام نمیشود...

دلم میلرزد...

فکر میکنم چه ساده دارم بزرگ میشوم...

بزرگ و بزرگتر...

عمر من میگذرد و تن داده ام به تمام قوانین زندگی حتی دیگر مثل چند سال پیش هر دو روزی یک بار شک نمیکنم به فلسفه ی زندگی و از مادرم نمیپرسم مطمینی زندگی ما حقیقت است؟یا نکند ما حشرات ریزی روی گلبرگ یک گل سپید لطیف باشیم یا یک عدد شیرینی!؟...

تن...به حوادث میسپاریم حوادثی که وامیدارندمان از اندیشیدن ،عمیق اندیشیدن...

حوادثی که باعث میشود بگوییم خدا را شکر اگر شب ها گرسنه نمیخوابیم! خدا رو شکر اگر همسایه یمان هنوز از خفت و خواری از نداری از پوچی نمرده است...

خدا را شکر دو روز مانده تا دوستمان را به جرم هیچ اعدام کنند!

خدا را شکر دختر بچه ی کوچک تا یک ساعت دیگر در بیمارستان زنده خواهد ماند و بعد از آن سو تغذیه خواهد مرد!...

خدا را شکر توی خیابان که راه میرویم کسی بهمان چاقو نمیزند با دستهایش خفه مان نمیکند و جسدمان را وسط یک خیابان ول نمیکند و ماشین ها استخوانهامان را زیر تایرهاشان خرد نمیکنند...

بزرگتر که میشویم...خیلی کوچک مییشویم...

خیلی خیلی کوچک...

وسعت آرزوهامان کمتر و کمتر میشود، بسته به جایی که در آن هستیم،بسته به شرایط...

میخواهیم جهان را عوض کنیم و میبینیم افسوس حتی بلند کردن بخشی بی نهایت اندکی از فرش سنگین جهان که تنها زیر پای خود ماست هم ،آن چنان ساده نیست!...

با تاسف و چشمهای خیس از اشک باید بگوییم : تلاش باید کرد...و اول انکه سهم خود را به دوش باید کشید تا زنده ماند تا هدفمند و با انگیزه بود و بعد شاید بشود دل خوش کرد به برداشتن قدمهای بسیار کوچک برای دیگران که تضمینی هم نیست خیلی خوب از کار در بیایند!...

بجه تر كه بودم فكر ميكردم همین که همه ی ما برابری و عدالت بخواهیم کافی ست...همین که قرار بگذارییم به هم کمک کنیم...همین که قانون شود کسی سر کسی کلاه نگذارد ،دشمن هم نباشیم در حالی که به هم بد نکرده ایم کسی پول زیادی نداشته باشد در حالی که کسی از گرسنگی جان میدهد! بی جهت دروغ های بی دلیل بر سر و روی هم نریزیم و همین طوری الکی از همدیگر بدمان نیاید و با هم نجنگیم! خودخواه نباشیم و همه چیز را برای خودمان نخواهیم! حاضر به حتی خوردن همدیگر نباشیم برای بیشتر داشتن!...حاضر به نابود کردن همدیگر نباشیم برای بالا رفتن حاضر نباشیم هزاران نفر را له کنیم تا قدمان به طبقه ی دهم ساختمانی که میخواهیم برسد!...

هنوز هم انگار کودکم!...هنوز هم انگار کودکم که گاهی زندگی را سراسر زیبایی میبینم...نه! نه خوب کردن جهان از توان من خارج است!...

تعجب میکنید!؟ درست است! من فکر میکردم میتوانم ، میتوانیم جهان را عوض کنیم!!...اما نه بغض توی گلویم ،احساس ضعفم در مقابل " کل"ی که به جز ما که "جز" های آن هستیم هیچ نیست و واقعیت ها! مرا سر جایم مینشانند...

هنوز آدمهای سرمایه داری هستند که دیگران را زیر دست خودشان میدانند هنوز کسانی هستند که میگوند خدا را میپرستند اما معتقدند به اینکه از دیگران برترند اما خدا شاهد است نمازشان دیرو زود نمیشود فقط نگاه کردن از بالا به پایین دست ها(!) و امر و نهی کردن و انتظارات بی جا داشتن از دیگران را هم به اندازه ی ادای صحیح کلمات در هنگام صحبت کردن با خدا،خوب آموخته اند!...

جهانمان مهربان نیست!باید قبول کنیم!...باید قبول کنیم که ناکاملیم که احمقم که ضعیفم که پستیم که هیچ چیز از زندگی گروهی و اجتماعی نمیدانیم...که مثل حیوانیم در لباس انسانهای متمدن...که در اصل وحشی و بی عاطفه ایم وحشی و بی عاطفه شدیم چرا که ایمان دارم درون هیچ موجودی از ابتدا میلی به پلیدی و زشتی نداشته ست...

...


پی نوشت : نوشته ام نيمه كامل ميماند دنيا روی سرم خراب ميشود...مادرم توی اتاقم می آید...
زندگی، مثل یک بازی كودكانه ميماند برای بعضي ها و بعضي وقتها!...

ما مثل عروسک های خيمه شب بازی هستیم، خودمان خودمان را ميچرخانيم اما انگار كسی یا چیز دیگری پشت پرده است! گاهی، ما مثل عروسک های نا آگاه ميشويم و بدتر از این، عروسک هایی میشویم كه انگار سر جنگ با خودشان دارند و به گذشته که نگاه میکنند درمیابند که انگار سالهاست كه خودشان را آزار ميدادند حالا براشان عجيب است كه در سن چهل یا پنجاه سالگی احساس شکست در زندگیشان میکنند!...

پدرم منکر ازدواج با عشقش با مادرم میشود و مادرم حالا از کسی که دوستش میداشته بیزار است...از من میپرسد : خانه ای که میخواهم بگیرم نزدیک دانشگاه توست می آیی آنجا زندگی کنی؟...نه همیشه...
بعضی وقتها!...

...

گیر میکنم...دیروز پدرم میگوید دخالت نکن! این بازی هایی ست که بیست سال است ما باهم داریم!...من هم خوب به یاد دارم...باور کنید!...چه بازی های خوشی برای شما و چه بازی های وحشتناکی برای ما!...

+ نوشته شده در 5:35 بعد از ظهر توسط آنا.
شنبه سی ام آبان 1388
آش...ماش...هرکه رود خانه ی خود...
گاهی وقتها بهتر است سکوت کنیم...

بهتر است با مشکلاتمان کنار بیاییم...

بهتر است نگذاریم ازارمان دهند...

مثل دوستهای ناخواسته ببینیمشان!...

مثل آش کشکِ خاله!...

+ نوشته شده در 4:28 بعد از ظهر توسط آنا.
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
...

ین بار در گوگل نام نیکو خردمند را سرچ میکنم...

با این نوشته روبرو میشوم : "نیکو خردمند " هم رفت...تازه یادم میاد چند روز پیش بود که وقتی از بیرون آمدم مادرم آرام این خبر را گفت...و نخواستم اشک توی چشمهام را ببیند...بغضم را قورت دادم و سکوت کردم...نخواستم آن موقع به این موضوع فکر کنم...و حالا چند روز میگذرد از یاد برده بودم!...

آن روز چند لحظه بعد از سکوت به مادرم گفتم...

...

یک بار قرار بود اتودی بزنیم که هرکدام از بچه ها نقش یکی از بازیگرها را بازی کنند چیزی شبیه یک برنامه ی تلویزیونی یادم هست یکی از بچه ها فرزاد حسنی را انتخاب کرده بود یکی هدیه تهرانی یکی نیکی کریمی و من نیکو خرمند...

هرچه فکر کرده بودم بازیگر دیگری به ذهنم نرسیده بود و گرچه نتوانسته بودم آرامش و متانت نیکو خردمند را آن طور که باید در بازی ام نشان دهم اما یادم هست که فکر کردم به او...به حرکاتش...لحن حرف زدن...لحن صدا...نگاهش...

...

بدترین اتفاق پس از رفتن یک هنرمند ثابت ماندن تعداد خاطراتی ست که همه ما از او داری ثابت ماندن تعداد فیلم ها نوشته ها اشعار تابلوهای نقاشی خطاطی و هر هنز دیگر...بدترین اتفاق شاید برای ما...

و همین طور برای نزدیکان یک فرد...ثابت ماندن تعداد خاطرات! ثابت ماندن روزها لحظه ها...ماه ها سالها...

تمام شد!...

یک نفر رفت!...

به همین سادگی...

نیکو خردمند...

نیکو خردمند...

نیکو خردمند که حتی شنیدن گفتن نامش برایم آرامش بخش است...بغض گلویم را میفشرد...

نیکو خردمند....

نمیدانم چرا باور مرگ این قدر سخت است!...مگر همه ی ما نمیدانیم روزی باید رفت!...ما نه به خواست خودمان آمدیم نه به خواست خودمان خواهیم رفت تنها اختیار زندگی با ماست...

زندگی ای که گرچه خیلی ها اختیارش را دارند اما نمیتوانیم بگوییم همه! نمتواین مبگوییم همه میتوانند اختیار زندگی یشان را داشته باشند...

کودک گرسنه ی ده ساله ی بی خانه اگر هم بتواند زندگی ای که میخواهد داشته باشد تلاشش هزار برابر بیشتر از دیگران خواهد بود...

نمیدانم به مرگ چه ربطی دارد!...

شاید چون باور و تحمل رفتن آنهایی که میدانیم خوب زیسته اند ساده تر ست...هزاران نفر در همین لحظه جان می دهند....

هزاران آرزو...هزاران زندگی...هزاران عشق...قبول...هزاران نوزاد چشم به جهان باز میکنند هزاران نادره هزاران معجزه هزاران عشق!...

اما زنده گی!

ما خوب زنده گی میکنیم!؟...

ای وای...دوباره همان دغدغه ی همیشگی سردرگم!...

کسی هم باور من نیست؟!...خوب میدانم خیلی ها...

...

باز نوشته ام نیمه کامل ماند...

زیر هیجان خیس اشکهایم!...

...


+ نوشته شده در 10:51 بعد از ظهر توسط آنا.
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388
حرفهایم با "من"...
دلم برای نوشتن تنگ شده است...

برای خواندن...

نمیدانم چرا اصلا خوب نیستم!...

چرا خودم نیستم...

چرا خودی که از من انتظار دارم نیستم...

چرا بی حالم بی حوصله ام...

چرا آن طور که فکر میکردم درس نمیخوانم...

چرا...

چرا خیلی زیاد از بیشتر شدن سنم خوشحال نبودم در روز تولد نوزده سالگی..._که گذشت_؟..چرا میخواستم فراموش کنم نوزده سال از زندگی ام گذشته ست!؟...

چرا زود نا امید میشوم و از هدفهایم دست میکشم؟...

چرا مثل احمقها میشوم...چرا در درسها اشتباهات احمقانه میکنم!؟...

چرا هنوز گاهی که توی یک جای شلوغُ پر رفت و آمد مینشینمُ لهجه و لحن غلیظ عربی روی ذهنم خطهای عمودی و افقی میکشد دلم میگیرد و بغض گلویم را؟

مگر قبول نکرده ام که اینجایم!؟...

چرا موقعیتم هنوز برای خودم پذیرفته شده نیست؟...

چرا میخواهم هزار کار تا کار را شروع کنم اما انگار به همین روزهای احمقانه ای که تنبل و بی خیال و خنگم رضایت دادم!؟...

چرا اینقدر به دیگران وابسته شده ام؟...

چرا همه اش بهانه می آرم؟...

چرا مسیولیت پذیر نیستم؟...

چرا نمیفهمم مقصر اتفاقات بدِ این روزها، بد دادن امتحانات میان ترمُ اضطرابُ ترسُ وحشت، خودِ منم نه آنفولانزای خوکی که باعث شد 12 روز در خانه بمانم؟...

چرا نمیفهمم؟چرا نمیدانم؟چرا عمل نمیکنم؟چرا خسته ام؟بی حوصله ام؟چرا اینقدر پر توقع و احمق شده ام؟...

مهم نیست برایم که شما اینها را میخوانید...باید به خودم بفهمانم!...

زیادی پرتوقع و بی حرکت شدم...مثل یک بوته ی خار که حتی وقتی باران رویش می بارد لبخند نمیزند عشق نمیورزد...

زیادی پر مدعا بودم...با این فکر بزرگ شدم...که من خوبم...که من بهترینم!...من باهوشم!...

نیستم!...نیستم!...من درست مثل دیگرانم...دیگرانی که گاهی سوالهایی میپرسند که فکر میکنم چه طور جوابش را نمیدانند؟...دیگرانی که گاه چیزهایی را میدانند که فکر میکنم اِ...چه طور این را میدانند؟...

من هم برای خوب بودن باید تلاش کنم...

باید تلاش کنم...

تلاش...

تلاش...

تلاشِ سخت...

وقت از دلتنگی و دلگرفتگی و غربتُ ترس و اضطرابُ تردیدُ نمیدانم ها گذشته است...

باید بپرسم باید از خودم بپرسم کجای قصه ام؟...یا کجای غصه!؟...

نه همه چیز را عوض خواهم کرد...

حتی اگر آغاز این تغییر از نارضایتی های انبوه من از خودم باشد...حتی اگر...

...

بیزارم...

بیزارم از این منِ خسته...

منِ بی حوصله...

منِ بی فکر...

نه بگذار صادقانه صحبت کنم...کسی جز من و من اینجا نیست...برایم مهم نیست که میخوانیدُ چه فکر میکنید بغض گلویم را در هم میفشرد...

خوب است؟...خوب است دختر کوچولوی لوس؟...

چه میخواهی که نداری احمق؟...

چرا به زندگی ات نمیرسی؟...

چرا همان نمیشوی که میخواهی؟

چرا قدم هایت سست و آرام است؟

چه چیز نداری که سستیُ رخوت در جانت خانه کرده است؟

چه میخواهی که حتی باد هم به آسانی میتواند امید را از روح و ذهنت بدزد؟

چرا هر چیز کوچک باعث میشود بگویی نمیدانم نمیتوانم نمیخواهم

برو!

برو!

برو به جهنم...

من خیلی بهتر از اینم...خیلی بهتر از این میشوم!...

تو فقط بخش اندکی از منی...بخشی که به نابجا رشد کرده استُ جان گرفته ست...من قوی تر از اینم...من مهربانتر...و بهتر از اینم...

من با اراده تر از اینم...

این مشکلات زیادی کوچکند!...زیادی کوچکند...

من از پس همه یشان بر می آیم...

تو را...

تو را...

درمان میکنم...

درمان میکنم...و قدرت دوباره میبخشم...

مرا نگاه کن...

...

تندی هایم را با خودت ببخش...میدانم که دلت میگیرد...که گاهی دلت هیچ چیز جز یک دوست نمیخواهد...که گاهی دلت برای فامیل گذشته ات تنگ میشود...که گاهی خودت را کنار آدمهای قدیمی و جاهای قدیمی و موقعیت های قدیمی تصور میکنی...که گاهی هیچ چیز جز قدم زدن در یک خیابان در ساعت هشت شب را نمیخواهی...

اما نگاه کن...

این زندگی توست!...

میخواهی خوبی هایش را برایت بشمارم؟...

خوبی هایش ی نهایت است...

هدفهایت را به یاد بیاور مهربانِ من...

ببین چه چیزهای فوقالهاده ای داری...بهانه ی نداشته ها را نگیر...

تو خوشبخت تر از چیزی هستی که میتوان تصور کرد...

بهانه های خاطره ها گذشته ها را...

نگیر...

نخواه از حال فرار کنی...

سه سال گذشته است...تو دیگر میدانی که اینجا زندگی میکنی!...

بهانه های دیگر را کنار بگذار...

باشد اگر خیلی اصرار داری هفته ای چند دقیقه ر ا به دلتنگی اختصاص میدهیم...اما نمیتوانی که هر روز با دل گرفته و دل تنگ صبح را آغاز کنی و شب در رخت خواب بخزی و به خواب بروی...

نگاه کن...

من را نگاه کن...

من عاشق توام...

تو خوب...منظور مرا از واژه هایم میدانی...

چه کسی بهتر از تو...چه کسی بیشتر از تو مرا میداند...

تو ساده قادر به گفتن منی...قادر به خواندن من...

مثل یک کتاب...

مرا خوب بخوان...

مرا آن طور که هستم برای دیگران...

برای خودمان بخوان...

گاه تو سر بگذار بر شانه ام گاه من...

گاه تو دستم را بگیر گاه من...

ولی هرگز هایم نکن...

که من بدون من

زنده نمی مانم...

نگاه کن...تو خیلی مهمی...

من...

ما...

فکر میکنم مدتی بوده که از تو بی خبر بودم...حالا احساس میکنم که در آغوش هم نشسته ایم توی این جسم...

من تو را دوست دارم...

من عاشق تو ام...

من عاشق توام...

من عاشق توام...

من عاشق توام...

حالا ميتوانم دستهای تو را محکم تر از پیش در دستهایم بگیرم...محکم فشار بدهمُ بگویم...قول بدهم که به تمام خواسته ها و اهدافمان میرسیم...حتی آنهاییشان که دور از دسترس به نطر می آیند لازم نیست به خاطر شرایط و اتفاقات و کم کاریها هدفهایمان را عوض کنیم من هنوز هم میتوانم قدمهای کوچکی بردارم که بخش خیلی کوچکی از یک قدم بزرگ بشریت به سمت آزادی و برابری باشد...هنوز هم میتوانم آدمها را خوشحال کنم و سعی کنم که باهم از زنده بودن لذت ببریم...

حالا تو بیشتر هستی...

حالا پشتم محکم تر است!...بیشتر تو را دارم...بیشتر خودم را...

حالا...

حالا دوست ترت میدارم...

و حالا میتواتم تولد نوزده سالگی ات را تبریک میگویم!...

عاشقانه...

تبریک میگویم چون دوستت میدارم...چون از بودن "من" خوشحالم...

این هم هدیه ی کوچک من به خودم...

خوب است که زنده ام!...گرچه نمیدانم اصلا نبودن را تجربه کرده ام یا نه...نمیدانم اگر تجربه اش کردم خوب بوده است یا نه؟...

فقط این را با اطمینان میدانم که از زنده بودن خوشحالم...


پی نوشت: دوستان خوبم ممنونم از تبریکهای مهربانانه و دوست داشتنی تان بابت تولد...راستش گاهی فکر میکنم در وجود هر کس نیرویی مقابل خودش وجود دارد...چیزی که باید هر روز حواسمان بهش باشد وگرنه از حد خودش فراتر میرود و ناراحتمان میکند...و گرچه قابل تسکین و تغییر است...

خیلی دوست داشتنی ست که دوستانت برایت پیام تبریک میفرستند و یا با تماسی تو را خوشحال میکنند...

از داشتن تک تکتان خوشحالم...و این را هم به آنهایی میگویم که میدانم ممکن نیست اینجا را بخوانند و هم به نزدیکانم...به آنهایی که هر روز بهشان میگویم که چه قدر با ارزش و دوست داشتنی هستند...

...:):)

پی نوشت اختصاصی: شهره عزیزم گفتی فقط میتوانی اینجا را بخوانی...ممنون به خاطر پیام زیبای تبریکت...تو یکی از پنج نفری هستی که هر روز...توی دلم میگویم : دوستت دارمُ دلم برایت تنگ است...مراقب دوستِ خوبم باش...

...

+ نوشته شده در 7:13 بعد از ظهر توسط آنا.
شنبه نهم آبان 1388
میگرن...
آی-دی یاهوم باز نمیشه...

تو سرم کلمه ها و جمله های عربی دارن بازی میکن...چه بازی آزاردهنده ای!...

صدای استاد امروزیه تو گوشم میپیچه... : صح و لا لاء؟...

خودمم درست نمیدونم چمه!...

چرا آی-دیم باز نمیشه...

یه چیزایی داره یادم میاد...اینکه از نگهبان یه ساختمون تو دانشگاه یه سوال میپرسمُ در جوابم میگه : NO ENGLISH!...

میگم من عربی بلد نیستم...میخواد کمکم کنه اما نمیتونه...

تو کافه نشستم یه خانم با روبنده ازم به عربی ساعت و میپرسه...میخوام سعی کنم عربی بهش بگم...اما نمیتونم میترسم اشتباه باشه یا نفهمه...میگم عربی بلد نیستم! از جام بلند میشمُ ساعتمو نشونش میدم!...

درست نمیدونم چی آزارم میده...خب من قبل از اینم باید میدونستم اینجا باید عربی هم بلد باشم...کلاس که تموم میشه انگلیسی بی انگلیسی...

حتی خود English هم تبدیل میشه به "انكليزي " ...

نمیدونم چمه...دلم چی میخواد...چرا الکی بهونه میگیرم...غر میزنم...چرا نمیتونم آروم باشم؟...

چرا حتی نور اتاق اذیتم میکنه...

چرا فکر کردن به هرچیز کوچیکُ بزرگی باعث سردرد من میشه؟...

چرا وقتی بابا تو ماشین رادیو آبادانُ گرفته بود هم لذت میبردی از برنامه هم غبطه میخوردی به مُجریاش!؟...

چرا؟...چته؟...چمه؟...

آخ...که سردرد شاید همیشه از نبودن چیزی که باید باشه حکایت میکنه یا بودنِ چیزی که نباید...

حالا کدومشه؟...یا هردوش؟...

یادم رفته انگار، میگرن عصبی دارم!...دلیل علمی تری شاید داشته باشه!...

...

+ نوشته شده در 7:6 بعد از ظهر توسط آنا.
دوشنبه چهارم آبان 1388
Result = +
وقتی آدم میداند "آنفولانزای خوکی" دارد اما نمیداند از کدام نوع...

وقتی آدم حالش "خوب" می شود، سرفه و سردرد و سرگیجه اش بهبود می یابد و سرخود "یک روز" به دانشگاه میرود در حالی که دکتر گفته : " تا نتیجه ی آخر آزمایش مشخص نشده در خانه بمان!"

و وقتی آدم دارد از دانشگاه به خانه برمیگردند و زنگ میزنند به موبایلش و میگویند جواب H1N1 مثبت بوده است بیا دکتر و دارویت را بگیر!...

تعجب میکنی که این همه آنفولانزا خوکی آنفولانزا خوکی میگفتند این بود!؟...البته حال خودت هم به یادت می آید و آن لحظه هایی که به دیگران میگفتی : "دارم میمیرم!"...

به کلینیک میروی دکتر با روی باز از تو استقبال میکندُ میگوید " :چرا رفتی دانشگاه؟" و میگوید : "تو باید ده روز در خانه بمانی!"

میپرسی : "ده روز!؟"

برگه ای مینویسد و میدهد دستت از 26 October تا 31 October باید در خانه بمانی!

یادت می آید که آه!...امروز با اُستاد زبانت صحبت کردیُ لو داده ای که آزمایش مثبت بوده و گفته : "ّرو خانه،مراقب خودت باشُ بدون برگه ای که بگوید تو سالمِ سالمی نیا اینجا!"

پس لااقل کلاس او را از دست میدهم اگر بخواهم زودتر از سی و یکم دانشگاه بروم!...

یاد این می افتی که هفته ی دیگر چه قدر امتحان داری...و هم چنین یاد کلاس هایی که از دست دادیُ درسهای هرچند ساده ای که باید خودت در خانه بخوانی...

و مهمتر از این به خودت نگاه میکنی که با وجود چند روزی توی خانه بودن هنوز دلت فقط خواب میخواهدُ خوراک!...


پی نوشت : من خوبم...:):)


+ نوشته شده در 4:23 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
بعضی وقتها...
بعضی وقتا انگار همه ی دنیا داره بهت میگه :

نه...نبودنت اونقدرها که فکر میکنی فاجعه نیست!...زیاد غُصه نخور!...

+ نوشته شده در 10:16 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
پی نوشت...
میبینی؟...

وقتی با خسته گی و مریضی رو تخت افتادی....

انگار هیشکی به فکرت نیست...حتی خانواده ت...حتی اونایی که میدونی عاشقتن...

حتی خودت از این فکرت گریه ت میگیره...

هیشکی نمیدونه چه قدر دلت میخواد یکی الان پیشت باشه...نه؟...

چرا شک میکنی؟...

نه...هیشکی نمیدونه...وگرنه یکی از همون آدمهای دوست داشتنی خوب...

میمودن کنارتُ دستاتو آروم میگرفتن...

نه هیشکی نمیدونه...

...



پی نوشت : چه خوب که حداقل آهنگهای نامجو هست!...

و چه بد که سرمای اتاق هستُ بیشتر تنهاییِ یخ کرده رو تو تنت فرو میکنه و روح و تنت بالاجبار...میبلعنش!...

میبلعنش...گرچه میخوان بیارنش بالا...

...


+ نوشته شده در 10:2 بعد از ظهر توسط آنا.
پنجشنبه سی ام مهر 1388
آنفولانزا "خوکی"
حالم خوب نیست...

نمیدونم چند وقته ننوشتم...

داره دیرم میشه!...

نمیدونم از وقتی دانشگاه شروع شده چه قدر نخوندم...

چشمام میاد رو هم...

از سر درد از تب از خستگی...

تو اُتاق...تنهام...

بعضی وقتا...میدونم حتی ذهنم دست تنها،کارای نادرستِ زیادی رو انجام میده!...نا خود آگاه حتی بدون اینکه به من بگه...

امروزم بدون اجازه ی من...از خودش پرسید اگه بهت بگن تا دو روز دیگه زنده ای، اونوقت چی کار میکنی؟!...

ساده جواب گرفت : بر میگردم ایران...همه ی وقتمو میخوام با اونی که بهم زندگی بخشیده باشم...

به جز این جواب...احساس هم کرد...که چه قدر دلش...

برای دوست همیشگیش "َشهره" تنگه...

حس کردم چه قدر بهش نیاز دارم...

حس کردم چه قدر دوری از آدمایی که یه زمانی تو هوای یه جا با تو نفس میکشیدن سخته!...

حس کردم چه قدر به آغوشش نیاز دارم...

آره...

آره...هیشکی جای یه دوست خوبُ نمیگیره...حتی بچه هایی که باهم تو دانشگاه آشنا شدیم...

حتی "غیده" که خیلی دلش میخواد فارسی یاد بگیره و همزمان میخواد بهم عربی هم یاد بده...دیروز که با تب و سر درد رو تخت افتاده بودم مسج داد که دلم برات تنگ شده به انگلیسی...

لبخند رو لبهام نشست...یاد شهره افتادم...که اینو به فارسی بهم میگفت...

امروز...

...

امروز که با سردرد و تب رو تخت افتاده بودم...برام به فارسی توی مسج نوشت " دوسِت دارام..."

با همون لحنی که خودش فارسی صحبت میکنه...دوسِت دارمُ یادش داده بودم...

حرفشو تو تخت خوندمُ لبخند زدم...

نه...زبان مهم نیست...

...

زبان مهم نیست و من...

من دلم...حالا...

فقط یه دوست میخواد...

یه دوست حتی اگه نتونه هیچی بگه و بشنوه...یه دوست که فقط آروم دستامو تو دستاش بگیره و اشکامو از رو گونه هام پاک بکنه...

اینجا هیچی کم نیست...جز تو...

که بیرونی...

...


+ نوشته شده در 6:24 بعد از ظهر توسط آنا.
جمعه دهم مهر 1388
اگر اندیشه هایم را آزاد بگذارم!...

یکی از بد بختی های آدمی شاید در اکتشافات گروهی این باشد که تصورات انسانها از یک چیز واحد اندیشه ها و ذهنیاتی کاملا متفاوت است...

و این است که در واقع " دنیای سوفی" که این روزها من خوانم یا هر کتاب دیگر، تنها، یک کتاب نیست!...به اندازه ی آدمهایی که آن را میخوانند کتابهای متفاوت در دلش دارد و همین طور هم در مورد هر فرد به اندازه ی هر بار که با بلوغ بیشتر ذهن بازتر و اندیشه ی کامل تر به سراغ کتاب میرود و آن را باز خوانی میکند دوباره کتابی نهفته در دل دارد که بر آن فرد نمایانش میکند!...

شاید دلیلِ بخشی از تفاوت ها این باشد...

آدمها شاید بشود گفت دو دسته اند...دسته ای که برایشان اهمیت دارد کجای جهان ایستاده اند و چی هستند و قرار است به کجا بروند یا اصلا قرار است به جایی بروند؟

ودسته ی دوم کسانی که این موضوع گرچه درست نمیدانم چرا اما برایشان اهمین چندانی ندارد...

دسته ی دوم معمولا از هر جامعه و خانواده ای که باشند...(خانواده ای مذهبی یا با عقاید بسته و یا خانواده ای بی مذهب و با عقاید آزادی خواهانه) با همان سبک و روش بزرگ میشوند و اندیشه هایشان همچون دیگر افراد جامعه رشد میکند و از هیچ،برای خودشان ایمان میسازند یا حتی برعکس بدون توانایی صحیح رد کردن مذهب و خدا، یا حتی تلاشی کوچک در این رابطه خودشان را در میان گروه غالب جا داده اند و به همان حالت در آمده اند و به همه ی آن عقاید درست یا نادرست خو کرده اند...گرچه شک دارم در خانواده ای که هر فرد عقیده اش را با فکر و نه به اتکای احساس یا باور روحی انتخاب کرده است کسی بدون تحقیق و بدون اندیشیدن به چیزی یا به عدم وجود چیزی اعتقاد پیدا کند و پیرو اش شود!...

در کل احتمالا همین دو دسته گی آدمهاست که باعث میشود کسی از خانواده و جامعه ای بی مذهب به دین گرایش پیدا کند و پیرو اش شود و همین طور برعکس از خانواده ای پایبند مذهب به بی مذهبی و یا بی خدایی علاقه مند شود...

پس بر این حساب جز جامعه ای که تمام فضای خالی ذهن مارا از خودش انباشته کرده و هرگز رهایمان نمیکند و مارا به حال خودمان نمیگذارد ،چرا که ما جز آن و بی آن، هیچیم! و دریافتمان از زندگی تعریف مان از خدا از عشق از زیبایی از زشتی از گناه از کار نیک از مهربانی از نفرت همه را فقط وفقط از جامعه به ما ارث میرسد و ذهن مان همه ی قضایا و مثالهای بالا را با عینک مخصوص جامعه یمان میبیند و بررسی و قضاوت میکند!... عامل دیگر و موثری که در راهیابی هر فرد بعد از رسیدن به دانش نسبی نسبت به زندگی و بلوغ اندک دخالت دارد خصوصیات فردی و شخصیتی اوست...

که باعث میشود کسی را به شنا کردن خلاف جریان آب وادارد( حالا به هر طرف که میخواهد باشد...)حال، آنکه هم ردیفی ها و هم کیش هایش در آرامش در جهت آب در حال سوت زدن و شنا کردن هستند!...بدون اینکه حتی متوجه بشوند اگر خورشید بالای سرشان ناگهان ناپدید بشود!...

یا از آسمان به جای باران، ابر های کوچکُ بزرگ،ببارد!...

مطلب دیگری که میخواهم راجع به آن بگویم تصور آنی ما نسبت به واژه هایی چون : بی خدا یا بی مذهب است...

ای کاش تعداد خواننده های این وبلاگ کوچک بیشتر از انگشتان دو دست و یا حتی بیشتر از انگشتان یک دست بود!...

آنوقت شاید در این جای آرام و امن و خیلی خیلی کوچک میتوانستیم لا اقل ما چند نفر خودمان را بهتر بشناسیم!...حالا هم اشکالی ندارد من میتوانم تعدادی از نظرات چندتا از دوستانم که نه تنها حتی هم سن من نیستند و چند سالی از من بیشتر زندگی کردند بلکه بیشتری هاشان هم اهل هنر اندُ حدس میزنم کتاب زیاد میخوانند...

چیزی که از بی خدا به ذهن خیلی ها میرسد یک آدم بی قید و بند و لاابالی ست که تا زنده هست میخواهد پی خوشگذرانی خودش باشد و بی خیال به دنیا و مردمُ خوبیُ بدی...برای او که دیگر بهشتُ جهنمی نیست برای چه چیز خوبی کند؟...به طمع رسیدن به چه پاداشی؟...یا چه دلیلی هست از کارهای نادرست که خداوند فرامان داده( و البته با وجدان هر انسان سالمی دزدی و غیبت و دروغ و خیانت و ... در تضاد غیر قابل انکار هستند) دوری کند!...از ترس و هراس کدام آتش جهنمی؟!...

درست نمیدانم چرا باور به خدا باید متضمن خوبی ما باشد و بی ایمانی به خدای غالب و با تعریف گفته شده گویای و در بردارنده ی خوب نبودن ما!...

پس این طور شد که بی خدایان بر عکس باید با تصویری بر ضد خودشان دست و پنجه نرم کنند و خداگریان و دین داران همیشه با تصویری نیکو از خودشان همراهند چون فکر میکنم مثل کسانی هستند که یک زندان (حالا از هر جنس و به هر منظور) به دور خودشان کشیده اند و معلم یا مدیری، نیز برای خود ساخته اند که به دیگران این امید را میدهند که از مدرسه ی با ایمان ها هستند...پس لا اقل به خاطر وجود این مدیر هم که شده این بچه ها از شیطنت کمتری(!!) نسبت به دیگران برخوردارند!...

نمیدانم برداشت و باور من اشتباه ست یا کسانی که در درون انسان میل به زشتی میبینند!...من بر عکس فکر میکنم و فکر نمیکنم هیچ نکته ی عجیبی در باورم باشد!...

چه کسی ست که اگر،دست خوش بازی های سیاسی و طبقات سیاسی و بازی های اقتصادی جامعه اش با او نشده باشد میل به انجام جنایت و خیانت و دزدی و غارت و تجاوز داشته باشد!؟...

کیست که در اصل و نهاد،دلش بخواهد بیشتر از بوییدن و نوازش یک شاخه گل،آن را لگد مال کندُ بعد هم جسدش را زیر کفش های آنقدر له کند که هیچ اثری از آن باقی نماند؟...

چه کسی ست که برایش انجام کاری ناشایست و مخرب لذت بخش تر و رضایت بخش تر از اَنجام عملی مهربانانه و از روی نیکی باشد؟...

و اگر جملات بالا با منظور به خصوصی که من داشتم حقیقتا درست باشد...(که دست کم من یک نفر راجع به صحتشان شکی ندارم ) پس چه دلیلی هست برای قضاوت های کاملا متفاوت ما در مورد یک فرد با ایمان یا یک فرد بی خدا!؟...

برای من دیدن این موضوع سخت است چرا که افراد بی خدا و بی اعتقاد به مذهبِ زیادی را دیده ام که بارها شرافتمندانه تر از افراد خداپرست یا با ایمان زیسته اند!...(منظور از خدا در تمام جمله های بالا خدای مذهبی و ادیان ست) که به هیچ وجه هم چیز عجیب یا به خصوصی نیست...

برای اثبات بخش کوچکی از این هم...کافیست به قوانین برابرانه ی مخالف طبقات اجتماعی و مذهب نگاه کوچکی کنیم...مثال کوچکی برای صحبتم می آورم در قوانین کمونیسم آزادی دین داری و بی دینی ست!...( لطفا سعی نکنید از واژه های ایرادی بگیرید یا به بیان دیگر امیدوارم جمله هایم هرچند ناخواسته اما مغرضانه خوانده نشوند...)

فکر میکنید کسی باشد که بتواند من را قانع کند که چرا دوست بهایی من که در ایران زندگی میکند و یا دوستهای او و خانواده اش حق درس خواندن در دانشگاه و حق زندگی برابری با ایرانیهای مسلمان را ندارند؟...

هرگز...گمان نمیکنم هرگز،کسی باشد که بتواند مفهومی که در اصل اشتباه و توهینی ست به شعور و دانایی بشر را به من یا به هرکس دیگر اثبات کند و بفهماند...مگر با زور!...مگر با جبر!...مگر با اختناقی نفس گیر و هراس انگیز...مگر با به بند کشیدن انسانیت و انکار عقل...

که در آن صورت هم شباهتی به اثبات ندارد و تنها یک اجبار است!...اجباری ،مجریانش بهتر از همه میدانند تا چه اندازه نا عقلانی و غیر منصفانه است...

بیش تر از این چیزی نمیگویَم...

+ نوشته شده در 6:48 بعد از ظهر توسط آنا.